هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
293
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
به سرحدّ خودشان [ تا ] « قرنتين » بگذارند . قدرى گوسفند از رعاياى ما به خاك آنها رفته بود ، آنها را برگردانيده بودند به خاك خودمان و « قرنتين » [ را ] گذاشتند « 1 » در خاك خودشان . جناب صاحبديوان آسوده شدند . شب را در بلغور « 2 » بوديم . در راه بلغور « 3 » ، چلتوك زيادى كاشته بودند . چنان زراعتى بود كه هوش از سر ما رفت . فردا صبح ، حركت نموديم . در بين راه ، 2 عدد « كبك » ديدم . به جناب صاحبديوان نشان دادم . يكى را صيد كردند و يكى ديگر [ هم ] فرار كرد . بنده ، آنچه گشتم عقب « اشرفى » ، كه ناز شصت بدهم ، پيدا نكردم . آخر ، خودشان مرحمت نمودند كه بنده ، ناز شصت دادم . آمديم ، شب را به چولكخانه . از آنجا حركت نموديم ، آمديم به كارده . آنجا مانديم . به ابو الفتح خان . حاكم چولكخانه ، « سردارى » خلعت مرحمت شد و به « سيدپروانه » ، كه دهاتهاى حضرت ، سپرده به اوست ، طاقه « شال كشميرى » خلعت مرحمت شد . شب را در آنجا بوديم . فردا صبح ، يك جفت اسب روسى خوبى [ كه ] جناب معظم داشتند ، به كالسكهء ايشان بستند و آوردند . چون تا اين مكان سواره آمده بودند ، زانوهايشان باد كرده ، درد مىكرد . از قرارى كه معلوم شد ، مفاصل بود . توى كالسكه نشستند « 4 » ، ولى خبر به خراسان نداده بودند . كسى خبر نداشت كه بيايند پيشباز . بعد ، به بنده فرمودند : « بياييد توى كالسكه . » عرض كردم كه : « مخلوق عوامند ، نگاه به سيادت من نمىكنند . بنده سواره مىآيم . »
--> ( 1 ) . در اصل : گذاشتن ( 2 ) . در اصل : بلقور ( 3 ) . در اصل : بلقور ( 4 ) . در اصل : نشستن